داد زد که این دیگه اختلاف نظر نیست ، این یه مشکل بنیادی ه ، من کار کنم تو طلبکار باشی ؟ کی چنین حقی رو بهت داده ؟ من دیگه نمی تونم تحمل کنم ، من از این زندگی میرم بیرون ، شیدا این حرف ها رو با صدای بلند توی گوشی وسط دفتر فریاد میزد ، از اتاق اومدم بیرون ، شیدا داشت می لرزید ، یه لیوان آب بهش دادم ، دستش می لرزید ، شیدا یکی از همکارهای قدیمی ما بود که توی سالهای گذشته هروقت کار زیاد میشد بهمون اضافه میشد ، کارش واقعا خوب بود ، دقت بالا ، منظم ، متعهد ، تجربه بهم ثابت کرده که آدم ها معمولا خصلت هاشون توی زندگی ثابته ، یعنی اگه کارشون توی محل کار منظم انجام میدن ، توی زندگی هم منظم هستن ، اگه توی کار متعهد هستن ، به زندگیشون هم متعهد هستن ، خیلی کم پیش اومده که رفتارهای دوگانه دیده باشم ، تا حال صدای بلند شیدا رو توی محل کار نشنیده بودم ، اگه مشکلی توی کار پیش می اومد ، با آرامش و منطقی حلش می کرد ، یه بار که یکی از همکارها گزارش رو اشتباهی ارسال کرده بود و شیدا خیلی عصبانی بود فقط توی چشماش نگاه کرد و گفت از این بدتر امکان نداشت اتفاق بیفته ، دیگه نمی تونیم با این کارفرما ادامه بدیم و بعد مستقیم اومد توی اتاق و بهم گفت تقصیر من بود باید کنترل می کردم و مسئولیت و ضررش رو قبول می کنم حالا همون شیدا داشت وسط دفتر داد می زد . توی اتاق روی صندلی وا رفته بود ، حرفی نزدم تا خودش اگه خواست سر صحبت رو باز کنه ، مشغول کار شدم ، فکر کنم یک ساعتی گذشت ، برگشتم و نگاهی به شیدا کردم ، روی صندلی خوابش برده بود ، عادت نداشتم که توی زندگی کسی دخالت کنم ، ولی همیشه دوست داشتم وقتی به مشکلی بر می خورم یکی اون مشکل رو برام حل کنه و خودم هم سعی می کردم مشکلات دوستان رو حل کنم ، اعتقاد دارم این کار یادگارخودم...
ما را در سایت یادگارخودم دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 67 تاريخ: چهارشنبه 17 آبان 1402 ساعت: 13:48